به تردستی بزن ساقی غنیمتدار قلقل را مبادا خشکی افشاردگلوی شیشهٔ مل را ز دلها تا جنون جوشد نگاهی را پرافشانکن جهان تا گرد دلگیرد پریشان سازکاکل را چسان رازتنگهدارم کهاین سررشتهٔ غیرت چو بالیدن به روی عقده میآرد تأمل را سرشکاز دیده بیرون ریختممینا بهجوش آمد چکیدنهای این خم آبیاریکرد قلقل را درین محفلکه جوشدگرد تشویش از تماشایش به خواب امن میباشد نگه چشم تغافل را زبحث شورش دریا نبازد رنگ تمکینت چوگوهرگر بفهمی معنی درس تأمل را دچار هرکه شد آیینهرنگ جلوهاشگیرد صفای دل برون از خویش نپسندد تقابل را جنون ناتوانان را خموشی میدهد شهرت به غیراز بو صدایی نیست زنجیر رگگل را نیاز و ناز باهم بسکه یک رنگند درگلشن زبوی غنچه نتوان فرقکرد آواز بلبل را به می رفعکجی مشکل بود ازطبعکج طینت به
اگرحیرت بهاین رنگست دست وتیغ قاتل را رگ باقوت میگردد روانی خون بسمل را به این توفان ندانم در تمنایکه میگریم که سیل اشک من در قعر دریا راند ساحل را مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم شراری دشتم پیش ازدمیدن سوخت حاصل را خیال جذبهٔ افتادگان دست سودایت به رنگ جاده دارد درکمند عجز منزل را زکلفتگر دلتشد غنچه، گلزارش تصورکن که خرسندی به آسانی رساندکار مشکل را لب اهل زبان نتوان به مهر خامشی بستن قلم از سرمه خوردنکم نسازد نالهٔ دل را عبارت محرمی بیحاصل از معنی نمیباشد به لیلی چشم واکنگر توانی دید محمل را درآن محفل کهحاجت میشود مضراب بیتابی نواها درشکست رنگ استغناست سایل را کف خونیکه دارم تا چکیدن خاک میگردد چهسان گیرم به این بیمایگی دامان قاتل را بساط نیستیگرم استکو شمع و چه پروانه
عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را ریگ زیرآب خنداند شرار سنگ را گردل ما یک جرس آهنگ بیتابیکند گرد چندینکاروان سازد شکست رنگ را شوخیمضرابمطرب گر بهاین کیفیتاست کاسهٔ طنبور مستی میدهد آهنگ را میشود دندان ظلم ازکندگشتن تیزتر اره بیدانه چونگردد ببرد سنگ را درحبات و موجاین دریاتفاوت بیش نیست اندکی باد است در سر صاحب اورنگ را یک شرررنگ وفا ازهیچ دل روشن نشد شمع خاموشیست این غمخانههای تنگرا وهممیبالد در اینجا، عقلکو، فطرتکدام مزرع ما بیشترسرسبز دارد بنگ را برق وحشتکاروان بینشانی منزلم در نخستینگام میسوزم ره و فرسنگ را عاقبت از ضعف پیری نالهٔ ما اشک شد سرنگونی برزمین زد نغمهٔ این چنگ را سیر باغ خودنماییها اگر منظور نیست سبزهٔ بام و در آیینه میدان زنگ را گوهرم نشناخت بیدل قدر در
سادگی باغیست طبع عافیتآهنگ را وقف طاووسان رعناکنگل نیرنگ را دل چوخونگرددبهار تازهرویی صیدتست موج صهبا دام پروازست مرغ رنگ را طبع ظالم را قوی سرمایه سازد دستگاه سختی افزونترکند الماسگشتن سنگ را ازکواکب چشم نتوان داشتفیض تربیت ناتوان بینیست لازم دیدههای تنگ را مانع جولان شوقم پای خوابآلود نیست تار نتواند دهد افسردگی آهنگ را خار شوق از پای مجنون غمت نتوانکشید شیرکی خواهد جدا بیند ز ناخن چنگ را با نسیم خندهٔگل غنچه از خود میرود دل صداباشد شکستشیشههای رنگرا میکند دل را غبار درد تعلیم خروش طوطی مینای ما آیینه داند سنگ را گر نداری طاقت از اظهار دعوی شرمدار شوخی رفتار رسواییست پای لنگ را زندگی در بندوقید رسمعادت مردن است دست، دست تست، بشکن این طلسمننگ را زآمد ورفت نفس آیینهٔ د
گر، دمی، بوس کفتگردد میسر تیغ را تا ابد رگهایگل بالد ز جوهر تیغ را ازکدورت برنمیآید مزاج کینهجو بیشتر دازد همین زنگار در بر تیغ را ایکه داری سیرگلزار شهادت در خیال بایدتاز شوق زد چون سبزه برسرتیغرا عیش خواهی صید آفت شوکه مانند هلال چرخ ابرومیکند برچشم ساغرتیغ را پردهٔ نیرنگ توفان بود شوق بسملم خونم آخرکرد بازوی شناور تیغ را تا مگر یکبارهگردد قطع راه هستیام چون دم مقراض میخواهم دو پیکر تیغ را موج توفان میزند جوی بهدریامتصل جوهر دیگر بود در دست حیدر تیغ را هرکه را دل از غبارکینهجوییها تهیست میکشد همچون نیام آسوده در برتیغ را دل به امید تلافی میتپد اماکجاست آنقدر زخمیکه خواباند به بسترتیغ را بیدل از هرمصرعم موج نزاکت میچکد کردهام رنگین به خون صید لاغرتیغ را
جوش زخمم دادسر در صبح محشرتیغ را کرد خونگرم من بال سمندرتیغ را از گزیدنهای رشک ابروی چینپرورت بر زبان پیداست دندانهای جوهر تیغ را بسمل نازتو چون مشق تپیدن میکند میکشد چون مدّ بسمالله بر سرتیغ را جمع با زینت نگردد جوهر مردانگی از برش عاری بود گر سازی از زرتیغ را زینت هرکس به قدر اقتضای وضع اوست قبضه داند بر سر خود به ز افسر تیغ را سرخوشتسلیم ازتهدید دورانایمن است کس نراند برسر بسمل مکررتیغ را در هجوم عاجزی آفت گوارا میشود میشمارد مرغ بیپرواز شهر تیغ را کوه اندوهیم از سنگینی پای طلب نالهٔ خوابیده میدانیم بر سر تیغ را طبع سرکش ناکجا تقلید همواریکند سختدشوار است دادن آبگوهر تیغ را از هنر آیینهٔ مقدار هرکس روشن است رشتهٔ شمعاست بیدل موج جوهرتیغ را
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را بهار عافیت عمریستکز ما دور میتازد بهگردش آورم رنگی که گردانم عنانش را مشو ایمن ز تزویر قد خمگشتهٔ زاهد که پیش از تیر در پرواز میبینمکمانش را مدارای حسود ازکینهخوییها بتر باشد خطر در آب تیغ از قعرکم نبودکرانش را ز مهماخانهٔ گردون چهجویی نعمت سیری کهنقشکاسهای جزتنگچشمی نیستخوانشرا جهان بر دستگاه خویش مینازد ازین غافل که چشم بسته زیربال دارد آسمانش را درشتی آنقدر در باغ امکان آبرو دارد کهجای مغزپروردهست خرما استخوانش را زندگر شمع با حسن تو لافگرم بازاری به آهی میتوانم قفل بر درزد دکانش را کجا یابد سر ما ناکسان بار سجود او مگر برجبهه بنویسیم نام آستانش را نهان از دیدهها تصویر عاشق گریهای دارد مبادا رنگ